تبليغاتX
زمزمه بهار
 

سهراب :

گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی!!

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی!!

گفتی زبر باران باید رفت" رفتم ! ولی او نه چشم های خیس و شسته ام

 را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران

با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده !!!

  ----------------------------------------------------

پ ن ۱ : مستانه جون ببخش اپم دیر شد . وقت نمیشد اپ کنم

پ ن ۲ :جمعه میرم مسافرت و یک هفته ای نیستم .

پ ن ۳ : یاد گرفتم دیگه از کسی توقعی نداشته باشم حتی تو دوست با معرفت !!

پ ن ۴  : کامنتینگ بسته می باشد .

پ ن ۵ : خدانگهدار .

 بعد نوشت : الان ساعت ۶ صبحه . به سرم زد و اومدم وبلاگی که ناگفته هامو

می نوشتم و خصوصی بود رو حذف کردم . 

اینجا رو فقط فقط به خاطر قالبش پاک نمی کنم .

از من کاری بعید نیست . شاید یه روزی اومدید اینجا و دیدید :

                          حذف شده

 

نوشته شده در ساعت توسط بهار |